چون دو برگ از شاخه های روبرودل به هم بستیــم هنگـام بـهارمن اسیر شاخه ی افرای پیرتو دچار رخت آویز جنارزیر نور ماهتاب انتـظاربین ما شب راه ای باریک بودریشه ها د ر خاک اما شاخه هاچون دو دست آشنا،نزدیک بودچشم میبستم که شاید در خیالرو به آغوش تو راهی وا کنمبین انبوه هزاران برگ سبزمی توانستم تو را پیدا کنم......
نوشته شده توسط مهدی کاظمی در Thu 10 Nov 2022 |
برچسب:
نویسنده: کیان خلیلی
دارم فکر میکنم سختهاز احساسم بهت رد شمباید تمرین کنم شایدبتونم با دلت بد شمقبول کن سردو مغروریتو از احساس من دورینزار باور کنم هستی برای اینکه مجبوریدلامون گرم هم امالبامون یخ زد از سرما.....
نوشته شده توسط مهدی کاظمی در Tue 24 Jan 2023 |
برچسب:
نویسنده: کیان خلیلی